Tuesday, January 8, 2008

سلمان می‌گويد بعد از شهادت پيامبر، بعد از ماجرای سقيفه، چون شب شد علی(ع) به همراه فاطمه(س)، حسن(ع) و حسين(ع) بر در خانه همه اهل جنگ بدر از مهاجرين و انصار رفت و حق خويش را به آنان يادآوری کرد ( خطبه غدير و سفارشات پيامبر) و از آن‌ها خواست که او را ياری کنند. هيچ کس جواب مثبت نداد مگر چهل و چهار نفر. امام هم به آنان دستور داد تا هنگام صبح با سرهای تراشيده و اسلحه به دست برای هم‌پيمانی با مرگ آماده شوند! هنگام صبح جز چهار نفر (سلمان، ابوذر، مقداد و زبير) به پيمان خود وفا نکردند. شب بعد باز علی به سراغ آنان رفت و آن‌ها را از پيمانشان آگاه ساخت و صبح بعد باز هم فقط همان چهار نفر، شب سوم هم و صبح فردايش باز فقط همان‌ها... (برگرفته از "اسرار آل محمد" از سليم بن قيس)

و علی تنها ماند.

و زهرا را ...

و علی هم‌زبانی جز چاه نداشت. صدای درد دل علی را با چاه نمی‌شنويد؟ صدايش در چاه زمانه پيچيده است، مگر می‌شود نشنيد؟! چه سخت است نافهمی مردمان را صبوری کردن. چه نافهميم!

گذشت،

چهار نفر را به ياد داريد؟ راستی که چه چهار نفری بودند! ولی... زبير را چه شد؟

سلمان،

ابوذر،

مقداد،

مردمان نافهم! !

زبير!!!

کمی فکر کنيد. چه سخت است دانابودن و ايمان داشتن!

... تلک شِقشِقَة ٌ هَدَرَت ثُم قَرَّت.

دو شب مانده به ماه محرم

No comments: